محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
203
اكسير اعظم ( فارسى )
صفرا بسيار باشد بالضرور نوبت هر واحد از آنها به سوى قصر جلدى خواه كرد به سبب شدت حرارت و حركت صفرا و بساست كه نوبت تپى كه مادهء آن اندك است خواهد رفت و گاهى بر تركيب حمى معاودت قشعريره بعد سكون تب دلالت كند زيرا كه باز آمدن قشعريره دلالت مىكند بر اخذ نوبت تب ديگر بر تب اولى داخل شده و طبيب عالم بدلائل هر تب و اعراض او را عيب است كه تركيب تب را اول روز يا دوم دريافت نكند و اين نزديك طبيب مجرب كه معالجه بدقت نظر مىكند آسان است . اما در اين زمانه اگر در وسط هم دريابند غنيمت است و شناختن تركيب حماى دق با تب عفونت سخت مشكل است خصوصاً چون مركب شود تب دق همراه بلغمى لثقه كه مادهء آن بلغم شور باشد زيرا كه اطبا در اين مركب فترات و ابتداهاى لرزه و قشعريره و معاودات عرق را ملاحظه نمايند اگر اوقات جزئيه براى اين حميات باشد و مفتره بود و الا بر علامات آنچه اظهر بود و بر عفونت دلالت كند از تغير بول و نبض و لزوم تب و لزع آن نگاه كنند و علامات دق را فراموش نمايند و گمان كنند كه در اينجا حميات عفونت است فقط لازمه يا مركبه از لازمه و دائره و گاهى تركيب حميات متعدده متوالى گردد حتى كه ظاهر شود تب واحد متصل متشابه كه شبيه بسونوخس باشد در دوام آن و در آن هنگام از رجوع كردن به سوى دلائل چاره نباشد و عمده در اين انتفاعى علامات سونوخس و غلبهء خون است كه از نبض و قاروره و احوال مريض معلوم شود . و هرگاه نوبتهاى حميات كوتاه باشد اتصال آن لاحق نشود بلكه فيما بين هر دو تب فتره ظاهر گردد مثلًا چون تب مركب از دو غب خالصه باشد و هر يكى از اين هر دو روز گيرد و يكى هفت ساعت ماند پس موقوف گردد و غب دوم از روز دوم هفت ساعت بگيرد البته اتصال نخواهد شد مگر به سبب امر عظيم از كثرت عدد حميات خصوص كثرت عدد در حمياتى كه فترات آن طويل باشند مثال آن چون چهار حميات قصيره مركب شوند پس يكى از اول روز تا نيمروز گيرد و ديگرى از نيمروز تا مغرب و سومى از مغرب تا نيم شب و چهارمى از نيم شب تا اول روز بعده نوبت تپى كه از اول روز شروع مىشد خواهد آمد و باعث لاحق خواهد شد . و هرگاه حميات مختلفه در حدت و ازمان مثل شطر الغب مركب شوند اولًا حادتر از آن منقلع شود به سبب سرعت تحلل مادهء او كه صفراست و مزمنه صرف باقى ماند و اقلاع او متعسر گردد خواه هر دو دائره باشند يا لازمه يا دائره و لازمه و گاهى با شطر الغب مركب شود غب ديگر يا بلغمى يا سوداوى پس اگر با غب باشد غب قلع گردد و به سبب حدت ماده و شطر الغب خالص بماند . و اگر با بلغمى يا سوادى باشد شطر الغب منقلع شود و بلغمى يا سوداوى خالص باقى ماند زيرا كه شطر الغب به نسبت بلغمى و سوداوى الطف است به سبب بودن صفرا جزوى از مادهء آن . و هرگاه بينند كه حماى مطبقه است و با وى لرزه بود و عرق نباشد و يا بينند كه گاهى در لرزههاى بسيار عرق يك مرتبه كند بر مركب بودن آن گواهى دهند و همچنين هرگاه در تب لازمه افراط در سردى دست و پا و تقبض آن بينند و اما سردى و تقبض اندك گاهى در لازمه مىباشد . صاحب كامل گويد كه آنچه از حميات مركبه تركيب او بر جهت مجاورت باشد معرفت او سهل است از اوقات نوائب حميات و مدت زمانهء آن پس اگر حماى دائمه با تب نائبه مركب گردد استدلال نمايند بر حماى نائبه با لرزه كه در وقت نوبت تب افتد و بر دائمه بدوام آن و اما آنچه تركيب او بر جهت ممازجت باشد معرفت او عسر شاق است به سبب اختلاط علامات بعضى آن ببعض ديگر لا سيما اگر اخلاط ممتزجه متساوى باشند كه اين اعسر و اصعب بود . و اگر يكى از دو خلط در تركيب آنها غالبتر باشد معرفت او سهلتر بود زيرا كه علامات خلط غالب ظاهرتر باشد و سزاوار آن است كه در اين باب جودت تميز و حسن نظر استعمال كنند و در حميات مركبه بر نوائب آن در استدلال بر آن اعتماد ننمايند زيرا كه گاهى حميات غب نوبت در هر روز مىكنند و اطباى ناقص مقرر مىكنند كه آن حماى مواظبه است و گاهى حميات ربع نوبت غب مىنمايند پس گمان مىكنند كه آن حماى غب است و در آن علاج ناموافق استعمال مىنمايند و بدان سبب قوت تب زياده مىشود اشدت مىكند تا آنكه مريض بدان علاج هلاك مىگردد بهر آنكه در آن ضدمحتاج اليه استعمال مىكنند و لهذا مىبايد كه استدلال بر تب از نفس طبيعت او و از اعراض خاصه بدان نمايند تا دلالت صحيح شود و علاج بموقع خود واقع گردد پس اعتبار نوائب حميات نبايد كرد . بعضى گويند كه در هر واحد از تراكيب غلطى واقع مىشود ليكن در تركيب مداخله و مشابكه اكثر غلطى مىافتد و طريق تمييز رجوع به سوى اعراض هر واحدست و واقف نمىشود بر كيفيت حميات مركبه مكر كسى كه معرفت حميات مفرده را محكم كرده و در آن بتجرد داشته باشد و لهذا نشايد كه كسب معرفت نوع تب از دور آن نمايند زيرا كه اتفاق افتد از حماى غب آنچه دورهء او در هر روز باشد و اين به قدر آن باشد كه در آن از صفرا و بلغم مشترك بود و گاهى مريض در يك روز و شب و دو يا سه مرتبه تب كند و آن تب از جنس واحد بود و گاهى از دو جنس مختلف باشد و گاهى تب كند بحماى غب پس حماى ربع يا بلغمى يادق و گاهى يك تب لازم بود و ديگر دائر بر آن و گاهى اوقات و نوائب مقاربت كنند و يا در يك وقت متفق شوند و گاهى متباعد گردند پس نظام ادوار فاسد شود و اين مثل مريضى باشد كه او را حماى غب و ربع آيد پس يك روز غب نوبت كند و روز ديگر ربع بر آن نوبت نمايد